خياطي


خیاطی می کنم نه همیشه ولی هر کسی به خیاطی نیاز داره مطمئن باش یه روزی به دردت می خوره

نمیدونم چی بگم

خیلی خسته ام و می خوام بخوابم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم که ننویسم

گاهی اوقات یه مسائلی تو کلاسم پیش میاد که نمیدونم چی بگم قضاوت رو به عهده شما میزارم

از زهرا خ بگم که برام پیامک زده :سلام  خانم . . . شرمنده اگه تو این مدت اذیتت کردم من دیگه مدرسه نمیام ببخشیداگه بی احترامی کردم تا الان که هم اومدم فقط و فقط  و به احترام شما اومدم.

انگار دنیارو سرم خراب شد خدایا من کاری کردم که نخواسته بیاد؟! چیزی بهش گفتم  !؟وای کجا گند زدم  ؟ الان بازم میرم مدرسه میگن  : چرا شاگردات می خوان برن ؟ ببینیم کجای کارمون گیر داره ؟ که این جوری شده ؟

ظهر وقتی رسیدم مدرسه زهرا خ داشت از پله ها پایین می اومد به هم سلام کردیم از پله رفت پایین و من رفتم کارگاه شک داشتم که اومده بمونه یا بره ولی وقتی نگاهش کردم دیدم روپوش کارگاه تنشه مطمئن شدم که اومده بمونه بعد گفت که به اصرار مادر و پدرم اومدم وضعیت خانوادشو به صورت خلاصه برام گفت به خاطر این که رعایت خانوادش بکنه تصمیم به ترک تحصیل گرفته بود .

از لیلا بگم که مصر بر سر عوض کردن رشته اش بود و با زن برادرش اومده بود مدرسه از این که پیاده میاد مدرسه خسته میشد از این که تو خونشون خیلی رفت و آمد هست خسته شده بود خیلی تعجب کردم وقتی میگفت می خوام رشتمو عوض کنم مادرش تازه براش سردوز خریده بود همه مون خیلی با هاش حرف زدیم و خودش به این نتیجه رسید که بره خونه یک هفته فکر کنه دوروز نیومد مدرسه جمعه صبح گوشیم صداش در اومد لیلا بود خیلی ساده و بی ریا گفت : می خوام بیام میشه بیام مدرسه ؟ وای از ته دلم خوشحال شدم و بهش گفتم بیا برنامه فردا رو پرسید امتحان داشتند و باید الگویی رو هم آماده میکردند برنامه رو گرفت و فردا اومد مدرسه .

لیلا و زهرای عزیزم

از این که فرصتی به من دادید متشکرم فرصتی دادید که من خودمو آزمایش کنم تا به شما آموزش بدم خودم رو امتحان کنم متشکرم

از زهرا د بگم دنبال چیزای خنده دار میگشت تا بهشون بخنده بهش که نگاه میکردم اتوماتیک وار میگفت ببخشید وضع مالیشون بد نبود دوست داشت کارای خیاطیش تمیز باشه اول سال خیلی غد بازی در می آورد هر وقت کاری داشت به بچه ها می گفت به خانم بگو بیاد مثلا اینو بهم بگه به خانم بگو الگوی منو چک کنه به خانم بگو اینو نمره بده نمیدونم چرا خودش حاضر نبود بیاد جلو و یا حرف بزنه همش بچه ها به جاش حرف میزدن

یه روزهمه بچه ها برش داشتند و حصیر توی راهرو پهن کرده بودند  الگوی دامن شلواریشو گذاشته بود روی پارچه و چندبار گذاشته بود و برداشته بود آخرش چون راسته گیری نکرده بود من بهش گفتم که الگوشو باید جابجاش کنه بزارین یه چیزی رو روشن کنم اگه من همیشه براشون الگوها رو روی پارچه راست و ریست کنم خودشون چیزی یاد نمیگیرند و همش به من متکی میشن  عصبانی شده بود و همزمان زنگ تفریح هم خورد بهشون گفته بودم که زنگ تفریح هیچ کاری نباید انجام بدن فقط برای تغذیه و کارهای ضروری مثل اب خوردن و دستشویی باید باشه  با عصبانیت الگو رو از روی پارچه دراورد پارچه شو به هم زد اومدم تو کارگاه

 یه شاگرد از یه کلاس دیگه برام پیغام آورد که خانم زهرا د الگوشو جمع کرده

 گفتم به شما چه؟

گفت :خانم خودش گفته که به شما بگم !

گفتم : اصلا شما چرا اومدی تو کارگاه بفرما بیرون

 به معاون این مسئله رو انتقال دادم و با میانجی مشاور و معاون حل شد

حالا رفت تا یک هفته یا ده روز از این ماجرا گذشت

امروز از خانم مشاور خواستم برای بچه ها حرف بزنه هنگام بیرون رفتن مشاورزهرا اجازه خواست که با مشاوربره بیرون مشغول به کار شدیم با بقیه بچه ها با سوالات مکررشون که ول نمیکنن

مشاور خیلی زود اومد گفت یک لحظه بیاین بیرون .

مشاور داستان اون روز رو پیش کشید و گفت زهرا به خاطر اون روز خیلی عذاب وجدان داره و ناراحته حتی می خواسته براتون هدیه بگیره گفتم من هدیه نمیگیرم برای چی ؟ من اصلا از شما ناراحت نشدم

نگاهش کردم بهش گفتم وای زهرا و دستامو . . . .  باز  . . . . . . کردم . . . . .  بغلش . . . . . کردم و نمیدونم چرا و . . . .  چی شد که . . . . .  بغلش کردم هرچندکه برای چند ثانیه بود . . . .  گریه اش گرفته بود . . . . . . و باز هم هیچی نگفت و مشاور به جاش حرف میزد گفتم من دارم وظیفمو انجام میدم من تورو خیلی دوست دارم

و دوستش داشتم و همه اون 19 تای دیگه رو  دوست دارم حتی اون شاگردی که تنبله و کار نمیکنه !

و یاد م افتاد که امسال دوتا یتیم تو کلاسم دارم یادم افتاد که زهرا حتی با مادرش زندگی نمیکنه و ظاهرا فصلی کوچ می کنند و خونه عموش زندگی میکنه و یادمون نره گوشه چشمی به بچه های یتیم داشته باشیم کسانی که از محبت پدر و مادر بی بهره هستند هر چند که پدرو مادر دارند ولی  . . . . . . .

اینا تموم حرفام نبود فقط اینارو نوشتم باقیش هم میمونه ته دلم !

   + خانم گل - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠