خياطي


خیاطی می کنم نه همیشه ولی هر کسی به خیاطی نیاز داره مطمئن باش یه روزی به دردت می خوره

خیرین مدرسه ساز

سلام

یه مطلب هست این پایین حیفم اومد نخونینش حتما بخونینش !

خیری که نام ژدرش را بر روی مدرسه نهاد و قبر خودش را به همراه دو شهید گمنام در زیر پله مدرسه قرار داد .

درضمن در سالن ایثار 27 بهمن ماه ساعت 9 صبح چهارمین جشنواره بانوان خیر مدرسه ساز دزفول برگزار می شود از علاقه مندان دعوت می شود تشریف بیارن .

   + خانم گل - ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

خسته ام

دیروز به خاطر سه تا چرخ که دوشاخه شون به برق بود و یک درب چرخ که سرجای خودش نبود یک داستانی درست شد که نگو اخه من نمی دونم من دغدغه هنرجویانم را داشته باشم یا به فکر تاسیسات باشم من خسته ام شیطونه میگه برم اداره دیگه از سال آینده نرم بشینم خونه دیگه خسته شدم از دست ایم موله بازی های شیفت مخالف خیلی اذیت می کنن من این جوری نمی تونم کار کنم شاگرد زرنگ می خوان نمره بیست می خوان وظیفه من درس دادنه چقدر برم پای سردوز اون روز هم پای راسته دوز بودم که دوشاخه مونده بود به برق تازشم خاموش بود

اخه من نمی دونم چرا ؟ برخی از همکاران بد جنسی می کنن البته این ماجرا برمیگرده به اول سال که بعدا میگم

   + خانم گل - ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

نمیدونم چی بگم

خیلی خسته ام و می خوام بخوابم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم که ننویسم

گاهی اوقات یه مسائلی تو کلاسم پیش میاد که نمیدونم چی بگم قضاوت رو به عهده شما میزارم

از زهرا خ بگم که برام پیامک زده :سلام  خانم . . . شرمنده اگه تو این مدت اذیتت کردم من دیگه مدرسه نمیام ببخشیداگه بی احترامی کردم تا الان که هم اومدم فقط و فقط  و به احترام شما اومدم.

انگار دنیارو سرم خراب شد خدایا من کاری کردم که نخواسته بیاد؟! چیزی بهش گفتم  !؟وای کجا گند زدم  ؟ الان بازم میرم مدرسه میگن  : چرا شاگردات می خوان برن ؟ ببینیم کجای کارمون گیر داره ؟ که این جوری شده ؟

ظهر وقتی رسیدم مدرسه زهرا خ داشت از پله ها پایین می اومد به هم سلام کردیم از پله رفت پایین و من رفتم کارگاه شک داشتم که اومده بمونه یا بره ولی وقتی نگاهش کردم دیدم روپوش کارگاه تنشه مطمئن شدم که اومده بمونه بعد گفت که به اصرار مادر و پدرم اومدم وضعیت خانوادشو به صورت خلاصه برام گفت به خاطر این که رعایت خانوادش بکنه تصمیم به ترک تحصیل گرفته بود .

از لیلا بگم که مصر بر سر عوض کردن رشته اش بود و با زن برادرش اومده بود مدرسه از این که پیاده میاد مدرسه خسته میشد از این که تو خونشون خیلی رفت و آمد هست خسته شده بود خیلی تعجب کردم وقتی میگفت می خوام رشتمو عوض کنم مادرش تازه براش سردوز خریده بود همه مون خیلی با هاش حرف زدیم و خودش به این نتیجه رسید که بره خونه یک هفته فکر کنه دوروز نیومد مدرسه جمعه صبح گوشیم صداش در اومد لیلا بود خیلی ساده و بی ریا گفت : می خوام بیام میشه بیام مدرسه ؟ وای از ته دلم خوشحال شدم و بهش گفتم بیا برنامه فردا رو پرسید امتحان داشتند و باید الگویی رو هم آماده میکردند برنامه رو گرفت و فردا اومد مدرسه .

لیلا و زهرای عزیزم

از این که فرصتی به من دادید متشکرم فرصتی دادید که من خودمو آزمایش کنم تا به شما آموزش بدم خودم رو امتحان کنم متشکرم

از زهرا د بگم دنبال چیزای خنده دار میگشت تا بهشون بخنده بهش که نگاه میکردم اتوماتیک وار میگفت ببخشید وضع مالیشون بد نبود دوست داشت کارای خیاطیش تمیز باشه اول سال خیلی غد بازی در می آورد هر وقت کاری داشت به بچه ها می گفت به خانم بگو بیاد مثلا اینو بهم بگه به خانم بگو الگوی منو چک کنه به خانم بگو اینو نمره بده نمیدونم چرا خودش حاضر نبود بیاد جلو و یا حرف بزنه همش بچه ها به جاش حرف میزدن

یه روزهمه بچه ها برش داشتند و حصیر توی راهرو پهن کرده بودند  الگوی دامن شلواریشو گذاشته بود روی پارچه و چندبار گذاشته بود و برداشته بود آخرش چون راسته گیری نکرده بود من بهش گفتم که الگوشو باید جابجاش کنه بزارین یه چیزی رو روشن کنم اگه من همیشه براشون الگوها رو روی پارچه راست و ریست کنم خودشون چیزی یاد نمیگیرند و همش به من متکی میشن  عصبانی شده بود و همزمان زنگ تفریح هم خورد بهشون گفته بودم که زنگ تفریح هیچ کاری نباید انجام بدن فقط برای تغذیه و کارهای ضروری مثل اب خوردن و دستشویی باید باشه  با عصبانیت الگو رو از روی پارچه دراورد پارچه شو به هم زد اومدم تو کارگاه

 یه شاگرد از یه کلاس دیگه برام پیغام آورد که خانم زهرا د الگوشو جمع کرده

 گفتم به شما چه؟

گفت :خانم خودش گفته که به شما بگم !

گفتم : اصلا شما چرا اومدی تو کارگاه بفرما بیرون

 به معاون این مسئله رو انتقال دادم و با میانجی مشاور و معاون حل شد

حالا رفت تا یک هفته یا ده روز از این ماجرا گذشت

امروز از خانم مشاور خواستم برای بچه ها حرف بزنه هنگام بیرون رفتن مشاورزهرا اجازه خواست که با مشاوربره بیرون مشغول به کار شدیم با بقیه بچه ها با سوالات مکررشون که ول نمیکنن

مشاور خیلی زود اومد گفت یک لحظه بیاین بیرون .

مشاور داستان اون روز رو پیش کشید و گفت زهرا به خاطر اون روز خیلی عذاب وجدان داره و ناراحته حتی می خواسته براتون هدیه بگیره گفتم من هدیه نمیگیرم برای چی ؟ من اصلا از شما ناراحت نشدم

نگاهش کردم بهش گفتم وای زهرا و دستامو . . . .  باز  . . . . . . کردم . . . . .  بغلش . . . . . کردم و نمیدونم چرا و . . . .  چی شد که . . . . .  بغلش کردم هرچندکه برای چند ثانیه بود . . . .  گریه اش گرفته بود . . . . . . و باز هم هیچی نگفت و مشاور به جاش حرف میزد گفتم من دارم وظیفمو انجام میدم من تورو خیلی دوست دارم

و دوستش داشتم و همه اون 19 تای دیگه رو  دوست دارم حتی اون شاگردی که تنبله و کار نمیکنه !

و یاد م افتاد که امسال دوتا یتیم تو کلاسم دارم یادم افتاد که زهرا حتی با مادرش زندگی نمیکنه و ظاهرا فصلی کوچ می کنند و خونه عموش زندگی میکنه و یادمون نره گوشه چشمی به بچه های یتیم داشته باشیم کسانی که از محبت پدر و مادر بی بهره هستند هر چند که پدرو مادر دارند ولی  . . . . . . .

اینا تموم حرفام نبود فقط اینارو نوشتم باقیش هم میمونه ته دلم !

   + خانم گل - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

نیف نیف بارون

سلام سلام

دیروز به کتابفروشی عالمشاه رفته بودم روبروی اداره آموزش و پرورش

روی در فروشگاه نوشته شده بود کتاب نیف نیف بارون رسید بی معطلی خریدمش .

17 سال پیش بود که به خاطر 4سال درس خوندن تو هنرستان نرجس دفتر گرفته بودیم دستمون و از معلمهامون یادگاری می خواستیم و خانم عالمشاه دبیر ادبایت ما بود خانمی بسیار مودب و خوش رو و دوست داشتنی

دوبیتی برایم نوشت که خیلی به دلم نشست :

تینا تنه داروم مین عالم                                     هرکس تونه داره نداره غم

اررحمی کنی دلته دهی وم                                حتی نبوه تالی ازوم کم

وقتی کتاب رو باز کردم سخن مولف دو تا بود یکی فارسی یکی به گویش دزفولی این دوبیتی بالای صفحه دوم نشسته بود .

نام کتاب :نیف نیف بارون     گویش دزفولی    

   از خانم فریده عالمشاه

این کتاب دارای دو بخش است که با هم ترکیب شده است اشعار دزفولی خانم عالمشاه و نقاشیهای ایشان که در لابلای اشعار کتاب را زیبا کرده است به شما توصیه می کنم حتما این کتاب رو تهیه کنید قیمتش خیلی مناسبه !و اشعارش رو برای بچه ها تون بخونید .

   + خانم گل - ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

امروز مثل همه روزهای خوب دیگر بود

سلام

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

وقتی وارد مدرسه شدم دیدم بچه هااز سرصف دارن میرن کلاس ! دیگه دیر شده بود می خواستم به معاونمون بگم که از بچه های کلاس دوم تقدیر و تشکر به عمل بیاره گفت دیگه برای فردا

حالافردای دیروز امروز صبح بود دیرم شده بود با صورت پف کرده وارد مدرسه شدم باید سریع اقدام میکردم چون 5شنبه بود و اگه حرف نمیزدم باید صبر میکردم تا هفته دیگه که بچه ها صبح میشدن و صبحگاه داشتن

سرپرست بخشمون به معاون که لابلای صف بچه ها دور میخورد اشاره کرد و اومد و بهش گفتم گفت خودت بگو بهتره گفتم نه شما بگین اصرار کرد وگفت نه خودت بهتره

میکروفون رو برداشتم هرچند من سابقه صحبت با میکروفون رو ندارم ولی سعی کردم آروم حرف بزنم

با سلام شروع کردم حالتون خوبه ؟ تک و توک جواب دادن

پرسیدم منو میشناسین من معلم خیاطی کلاس دوم هستم من امروز می خوام از شاگردام تشکر کنم که اول مهر رو خیلی خوب شروع کردند

خیلی مشتاق و با تلاش و پرکارند و خیلی خوب هستند و در ادامه گفتم تا حالا همچین شاگردایی نداشتم و گروه خیلی خوبی هستند و خیلی خوب شروع کردند ان شالله که ادامه بدهند و از بچه ها خواستم براشون یه دست مرتب بزنند در آخر هم براشون صلوات فرستادند

وقتی با سلام وارد کلاس شدم بچه ها پر انرژی بودند و از این که سر صف ازشون تشکر کردم و تشویقشون کردم خیلی خوشحال بودند

خدایا شکر خدایا شکر خدایا شکر

   + خانم گل - ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

با احترام تمام به همشهریان عزیز و محترم دزفولی در جای جای این کره خاکی

با احترام تمام

خدمت تمام همشهریان عزیز دزفولی

همه لینک میشوید فقط اعلام کنید در اسرع وقت لینک میشوید

   + خانم گل - ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

مهر از آن من است

سلام    سلام اول مهر (این سلام اول مهر رو یه جوری بخونین که فکر کنین می خواین برین کلاس اول) 

خیلی دوست داشتم منم برم کلاس اول  !

اول مهرسالی که ما اول بودیم تو جنگ بود

اول مهر سالی که دوم بودیم بازم جنگ بود

 اول مهری که سال سوم بودیم هنوز جنگ بود و همین طور تمام 8 سالی که اول مهرمیرفتم مدرسه باز جنگ بودجناب صدام لعنتی کادو میفرستاد اول مهری کادوی دیگه میفرستاد موقع سال تحویل  عیدی  میداد روز عاشورا دهه محرم نذری میداد اووووه   چه نذری !افطاری هم می داد خلاصه یه نخود یه کشمش همه مراسم رو می گرفت برای عروس و داماد شب عروسی می گرفت برای مهمونیا چه بزمی را ه می انداخت  نفهمیدیم چه طور گذشت یه صندوق چوبی داشتم تقویم کاغذی درست کرده بودم نه شبیه   این تقویم رومیزیا که دوتا فنر داره هر روزیه برگ داره ساعت موشکها و بمب ها و حمله هوایی رو توش مینوشتم .نه پیش دبستانی دیدم نه اول مهر درست و حسابی این بود سهم ما از روزگار جنگی ! ولی خوب حسناش زیاد بود همه دور هم بودیم یه اوپیوزی درست میکردیم همه باهم می خوردیم مامانی نون می پخت درام را کج کرده بودند دورش گل گذاشته بودند شده بود تنور یادش بخیر .

دیروز تازه روز اول مهر من بود

یکشنبه روز کاری من نبود دوشنبه سه ساعت کلاس داشتم که گردون میشه بعدازظهرای روز دوشنبه دوساعت آخر نصیب من شد وقتی وارد مدرسه شدم اولین کاری که کردم فهرست وسایل مورد نیاز برای مهارت پولک و منجوق رو دست سوم ها دادم که برای پنج شنبه  خودشون رو آماده کنن .بعدش رفتم دفتر معاونین دیدم پرونده بچه ها دستشونه دارن چک می کنن فرصت رو غنیمت شمردم اسامی بچه ها رو لیست کردم با معدل و تاریخ تولدشون و این که پارسال کدوم مدرسه بودند یه چیزی که خیلی جالب بود دوتا ندا داریم که اتفاقا فامیلشون هم یکیه ! ای دادبیداد حالا چیکار کنم شنیده بودم قبلا همکاران همچین مشکلایی دارند حالا منم باهاش باید یه برخورد ممنطقی می کردم به یکیشون گفتم اسم مامانت چیه طفره رفت اون یکیشون گفت که اسم مامان من شهر بانو سریع گفتم پس شما میشی دختر شهر بانو یکی از بچه ها گفت چرا اسم بابا رونمیگین گفتم مگه مامان چشه شهربانو خیلی هم قشنگه خلاصه این جوری این قضیه رو فیصله دادیم گروه شاد و شنگولی بودند وقتی ازشون میپرسیدم که چی شد اومدین رشته خیاطی رو انتخاب کردین جواب های جالبی دستگیرم شد همه با علاقه اومده بودند البته ناگفته نماند شاگردهای سالهای گذشته که تو این رشته بودند باهاشون هم محله ای یا همسایه بودندو این امر بی تاثیر نبود وقتی موفقیت اونا رو میبینند بیشتر مشتاق میشن که بیان این رشته ! در مورد روپوش و نظافت کارگاه توضیحاتی دادم گروه نظافت رو با کمک نماینده تقسیم بندی کردم   لیست وسایل لازم رو که قبلا زمان ثبت نام بهشون دادم یه مروری کردم که زنگ خورد و حرفهای من نیمه کاره موند لابلای حرفها بچه ها می گفتن خانم خیلی تعریف شمارو برامون گفتن !گفتم ای داد بیداد پس باید خیلی حواسمو به خودم بدم چون این جوری کارم سخت تر میشه یه زمانی که هنوز منو نمیشناختن کسی ازم تعریف نمیکرد راحت تر بودم .

ازپارسال یه مانتوسبز دارم که با روسری گره ای سبز روشن جورش میکردم دوستم افضل می گفت فقط باید این لباسو بپوشی وقتی میام باهات کارگاه خیلی بهت میاد روسریش نبود چند ماهی بود که نبودش بعدکلی گشتن بالاخره پیداش کردم افتاده بود پشت کشو یعنی حدس میزدم افتاده ولی نمیتونستم پیداش کنم کشو سفت بود خرجش دوتا پیامک بود که کشو را با فشار کشیدم بیرون شستمش و بعداز ظهر سرم کردم خلاصه روز اولی خوب بود .

تو وسایل مورد نیاز گفته بودم که باید جاسوزنی داشته باشین و باید خودتون درستش کنید یکی از بچه ها خودش درست کرده بود به شکل گل بود البته گفت که مامانش کمکش کرده بود .

آخ وقتی مامانا میان کمک کار ما سخت میشه البته فقط یکی از مامانا خیاط یود بقیه خیاطی بلد نبودند

با خودم کاغذ برده بودم که اگه وقت بشه یادشون بدم پاکت نامه درست کنن که اصلا وقت نشد .  شکلات برده بودم با خودم که یادم رفت بهشون بدم سعی کردم زیاد نخندم  اگه شوخی های ریزی میکردم خودم نمیخندیم که پررو نشن چون خودشون بمب خنده بودن خیلی هم راحت و ریلکس بودند .آخ یادم رفت بهشون بگم آدامس خوردن تو کلاس ممنوعه !

خلاصه من روز اول مهرمو این جوری شروع کردم دوست دارم شماهم  از اول مهری که دوسش داشتین بگین برای بقیه! اینجا جای خوبیه بفرمایین ؟

سلام

   + خانم گل - ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

نمونه سوالات آزمون های مهارتی کاردانش

با سلام یه آدرس خوب برای همکاران و هنرجویان خوب درس خون

سوالات آزمون های مهارتی کاردانش

   + خانم گل - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

نتیجه آزمون مهارتی بخش کتبی

طوبی عین الهی شیفت ب خودمون

فاطمه عیسوند شیفت الف

همه امیدم از بچه های منتخب همین دونفر بودن که طوبی مقام چهارم و فاطمه مقام دوم رو کسب کرده حالا قراره ۵ شنبه مرحله عملی رو برن اهواز امتحان بدن که ایشالله سرافراز بیرون بیان

سال گذشت نفر اول بدون کنکور تودانشگاه انتخابیش وارد شده بود و این انگیزه خوبی بود برای بچه ها

موفق باشین هردوتاتون

ما هم براتون دعا می کنیم

   + خانم گل - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

برطرف کردن انواع لکه از روی پارچه و لباس

گروه سیمرغ زحمت این کارو کشیده لینکشو میزارم شما هم استفاده کنید

http://www.siemorgh.nl/khaneh%20wa%20khanewadeh/khanehdari/bartarf%20kardn%20lakeha.html

   + خانم گل - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩